سلام به همه دوستای خوبمون میدونم همتون میگین چقدر بی وفا شدیم اما بخدا از صبح ساعت ۸ تا شب ساعت ۷ سر کاریم. دیگه وقت برای هیچ کاری نیست . بازم ببخشید .
بچه ها هفته پیش رفتم سونوگرافی برای اولین بار بود که اینقدر خوشحال شدم . دکتر که سونوگرافی می کرد دستگاه رو که تکان می داد یهو مشت دستش باز می شد و انگشتای دستش معلوم می شد . بعد پاهاو ستون فقرات و بعد صورت و لبها و خلاصه اولین بار نی نی رو دیدم در ضمن بچه ها بچمون گل پسره . حالا داریم می گردیم یه اسم تک و زیبا پیدا کنیم . اگه دو.ست داشتین کمکمون کنید . ممنون میشیم .

+ نوشته شده در
88/02/24ساعت 9:25 توسط نیلوفر , فرزین
|
خدا رواشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم رو مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده
خدا رو شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكيه.اين يعني اون تو خونست و تو خيابونا پرسه نمي زند
خدا رو شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم
خدا رو شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني رو جمع كنم. اين يعني با دوستام بودم
خدا رو شكر كه لباسام كمي برام تنگ شدن . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم
خدا رو شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن رو دارم
خدا رو شكر كه بايد زمين را بشورم و پنجره ها رو تميز كنم.اين يعني من خونه اي دارم
خدا رو شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن
خدا رو شكر كه سرو صداي همسايه ها رو مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن رو دارم
خدا رو شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم
خدا رو شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شم. اين يعني من هنوز زندم
خدا رو شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شم. اين يعني بياد بيارم كه اغلب اوقات سالمم
خدا رو شكر كه خريد هداياي سال نو جيبمو خالي مي كنن. اين يعني عزيزايي دارم كه مي تونم براشون هديه بخرم
+ نوشته شده در
88/01/19ساعت 10:30 توسط نیلوفر , فرزین
|
آقاي پدر! در کمال احترام خواهشمندم اينقدر لب و لوچهء غير پاستوريزه ، و سار و سيبيل سيخ سيخي آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نماليد .
خانوم مادر! جيغ زدن شما هنگام شناسايي اجسام داخل خانه توسط حس چشايي من، نه تنها کمکي به رشد فکري من نمي کنه، بلکه براي شير شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم يکي از اجسام داخل خانه محسوب مي شود.
پدر محترم! هنگام دستچين کردن ميوه، از دادن من به بغل اصغر آقاي سبزي فروش خودداري نماييد. چشمهاي تلسکوپي، گوشهاي ماهواره اي و سيبيلهاي دم الاغي اش مرا به ياد قرضهاي شما مي اندازد! ، مخصوصاً وقتي که چشمهاي خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهايش ” بول بول بول بول” مي کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهي کف شامپو تو چشت! شب بخوابي خواب بد ببيني! جيش کني تو شلوارت
مادر محترم! شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد
آقاي پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جاي پرت کردن قابلمه و ماهي تابه به روي زمين، از چيني هاي توي کابينت استفاده نماييد! اکشن بودن دعوا به همين چيزاست
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ي زياد پرهيز نماييد! اين عمل نه تنها براي سلامتي شما خوب نيست، بلکه موجب مي شود که شيرتان بوي” بچه سوسک مرده” بدهد
آقاي پدر! کودکان توانايي کافي براي حفظ جيش خود ندارند و اين توانايي هنگامي که شما شکم مرا “پووووووف” مي کنيد به حداقل مي رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم

+ نوشته شده در
87/12/19ساعت 8:53 توسط نیلوفر , فرزین
|
سلام به همه دوستای خوبمون که همیشه با ما بودن ببخشید که چند وقتی نبودیم راستش کار جدید ژیدا کردم و اصلا وقت نمی کردم. اما بدونید به به یادتون بودم . الان اومدم بگم که من و فرزین داریم مامان و بابا میشیم . برا همین هم گفته بودم دعا کنین . خیلی خوشحالیم .شما هم تو خوشحالیمون شریک بشین

+ نوشته شده در
87/11/13ساعت 13:26 توسط نیلوفر , فرزین
|
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد .
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي , موسيقي که خودش خلق مي کرد اوج مي گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توي نت هاي موسيقي خلاصه مي شد .
هيچ کس اونو نمي ديد .همه , همه آدمايي که مي اومدن و مي رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود .از سکوت خوششون نميومد .اونم مي زد .
غمناک مي زد , شاد مي زد , واسه دلش مي زد , واسه دلشون مي زد .چشمش بسته بود و مي زد .صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود .بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد .
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .تنها نبود ... با يه پسر با موهاي بلند و قد کشيده .چشماي دختر عجيب تکونش داد ... يه لحظه نت موسيقي از دستش پريد و يادش رفت چي داره مي زنه .چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روي دکمه هاي پيانو .احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت مي خنديد و با پسري که روبروش نشسته بود حرف مي زد .سعي کرد به خودش مسلط باشه .يه ملودي شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمي تونست چشاشو ببنده .هر چند لحظه به صورت و چشاي دختر نگاه مي کرد .
سعي کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط براي اون .دختر غرق صحبت بود و مدام مي خنديد .و اون داشت قشنگ ترين آهنگي رو که ياد داشت براي اون مي زد .يه لحظه چشاشو بست و سعي کرد دوباره خودش باشه ولي نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .ولي اثري از دختر نبود .نشست , غمگين ترين آهنگي رو که ياد داشت کشيد روي دکمه هاي پيانو .چشماشو بست و سعي کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت وقتي که داشت جاي خالي دختر رو نگاه مي کرد دوباره اونو ديد .با همون مانتوي سفيد با همون پسر .هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .و اون براي دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .احساس مي کرد چقدر موسيقي با وجود اون دختر براش لذت بخشه .چقدر آرامش بخشه .اون هيچ چي نمي خواست .. فقط دوس داشت براي گوشاي اون دختر انگشتاي کشيده شو روي پيانو بکشه .ديگه نمي تونست چشماشو ببنده .به دختر نگاه مي کرد و با تموم احساسش فضاي کافي شاپ رو با صداي موسيقي پر مي کرد .شب هاي متوالي همين طور گذشت .
هر روز سعي مي کرد يه ملودي تازه ياد بگيره و شب اونو براي اون بزنه .ولي دختر هيچ وقت حتي بهش نگاه هم نمي کرد .ولي اين براش مهم نبود .از شادي دختر لذت مي برد .و بدترين شباش شباي نيومدن اون بود .اصلا شوقي براي زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روي دکمه ها فشار مي داد و توي خودش فرو مي رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .سه شب تلخ و سرد .و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .دوباره نت هاي موسيقي از دلش به نوک انگشتاش پر مي کشيد و صداي موسيقي با قطره هاي اشکش مخلوط مي شد .اونشب دختر غمگين بود .پسربا صداي بلند حرف مي زد و دختر آروم اشک مي ريخت .سعي کرد يه موسيقي آروم بزنه ... دل توي دلش نبود .دوست داشت ا جاش بلند شه و با انگشتاش اشکاي دخترو از صورتش پاک کنه .ولي تموم اين نيازشو توي موسيقي که مي زد خلاصه مي کرد .نمي تونست گريه دختر رو ببينه .چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو به خاطر اشک هاي دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشماي دختري که نمي شناخت خلاصه شده بود .يه جور بغض بسته سختيه نوع احساسي که نمي شناخت يه حس زير پوستي داغ تنشو مي سوزوند .قرار نبود که عاشق بشه ... عاشق کسي که نمي شناخت .ولي شده بود ... بدجورم شده بود .احساس گناه مي کرد .ولي چاره اي هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط براي اون مي زد .
...
يک ماه ازش بي خبر بود .يک ماه که براش يک سال گذشت .هيچ چي بدون اون براش معني نداشت .چشماش روي همون ميز و صندلي هميشه خالي دنبال نگاه دختر مي گشت .و صداي موسيقي بدون اون براش عذاب آور بود .ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشماي گود افتاده ...آرزوش فقط يه بار ديگه ديدن اون دختر بود .يه بار نه ... براي هميشه .اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتي که داشت بازم با چشماي بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون مي داد دختربا همون پسراز در اومد تو .نتونست ازجاش بلند نشه .بلند شد و لبخندي از عمق دلش نشست روي لباش .بغضش داشت مي شکست و تموم سعيشو مي کرد که خودشو نگه داره .دلش مي خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .دوباره نشست و سعي کرد توي سلولاي به ريخته مغزش نت هاي شاد و پر انرژي رو جمع کنه و فقط براي ورود اون و براي خود اون بزنه .و شروع کرد .دختر و پسرهمون جاي هميشگي نشستن .و دختر مثل هميشه حتي يه نگاه خشک و خالي هم بهش نکرد .
نگاهش از روي صورت دختر لغزيد روي انگشتاي اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .يه لحظه انگشتاش بي حرکت موند و دلش از توي سينه اش لغزيد پايين .چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدماي دور و برش حس کرد .سعي کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقي کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگي رو که ياد داشت با تموم وجودش فقط براي اون مثل هميشه فقط براي اون زد اما هيچکس اونشب از لا به لاي اون موسيقي شاد نتونست اشک هاي گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه مي چکيد ببينه پلک هايي که با خودش عهد بست براي هميشه بسته نگهشون داره دختر مي خنديد پسر مي خنديدو يک نفر که هيچکس اونو نمي ديد آروم و بي صدا پشت نت هاي شاد موسيقي بغض شکسته شو توي سينه رها مي کرد .
+ نوشته شده در
87/10/12ساعت 9:15 توسط نیلوفر , فرزین
|